مؤلف مجهول ( مترجم : عبد اللطيف طسوجى تبريزى )
215
هزار و يك شب ( الف ليلة وليلة ) ( فارسى )
گفت صاحب شرطه را حاضر آوردند و او را بپديد آوردن عجوز بفرمود و گفت : از تو ميخواهم كه كنيزك نعمت بن ربيع پديد آورى . صاحب شرطه گفت : لا يعلم الغيب الا اللّه . حجاج گفت : چاره جز اين نيست كه سوار گشته ، همه راهها بگردى و شهر را تفتيش كنى . چون قصه بدينجا رسيد ، بامداد شد و شهرزاد ، لب از داستان فروبست . چون شب دويست و چهلم برآمد گفت : اى ملك جوانبخت ، حجاج به صاحب شرطه گفت : ناچار بايد سوار گشته ، طرق و شوارع و خانههاى شهر بگردى و كنيزك را تفتيش كنى . پس از آن روى بنعمت كرده ، گفت : اگر كنيزك تو پديد نيايد ، من ده كنيز از خانهء خود ، ترا دهم و ده كنيز از خانهء صاحب شرطه گرفته ، بدهم . پس از آن به صاحب شرطه گفت : بجستجوى كنيزك بيرون رو . صاحب شرطه بيرون رفت و نعمت ، ملول و محزون بود و از حيات ، نوميد شد . و او چهارده سال داشت و هنوز خط بعارضش ندميده بود . پس بگريستن و ناليدن مشغول شد و در خانهء خود از مردم دورى گزيد و پيوسته گريان بود . پس از آن پدرش روى به او كرده ، گفت : اى فرزند ، حجاج ، حيلت كرده ، كنيزك را ببرد . و لكن از اين ساعت تا ساعت ديگر ، از خدا گشايش به كارهاى بسته هميرسد . الغرض ، نعمت را حزنواندوه افزون شدى و سخن خود نمىدانست و هركس كه پيش او مىآمد ، نمىشناختش و تا سه ماه ، رنجور همىزيست تا اينكه حالت او دگرگون گشت و پدرش از او نوميد شد . و اطباء بنزد او بيامدند و گفتند كه : بيمارى او جز كنيزك ، دارو ندارد . پس روزى از روزها طبيبى عجم كه در طب و نجوم ، انگشتنماى مردم بود ، به شهر درآمد . ربيع او را بخواست . چون طبيب حاضر آمد ، ربيع ، او را در پهلوى خود بنشاند و گراميش بداشت و به او گفت كه : به حال فرزندم نظر كن . پس طبيب ، نبض نعمت بگرفت و به روى او نگاه